پس از سالها نمایشهای پرهزینه و بمبافکنیهای بیحاصل، فصل...
پس از سالها نمایشهای پرهزینه و بمبافکنیهای بیحاصل، فصل نقل و انتقالات فوتبال ایران در آستانه غلبه بر یک چرخه تازه ایستاده است؛ چرخهای که در آن، سردمداران دلالی و واسطهگری، ناگزیر باید نقش کمرنگتری به خود بگیرند. اما پشت پرده این «کمرنگ شدن» چیست؟ «جنگ تحمیلی»! همین وقایع اخیر که نفس اقتصاد کشور را گرفته، گریبان فوتبال را هم فشرده و باشگاهها را وادار کرده تا با احتیاط وارد صحنه شوند. دیگر خبری از خرید بازیکن با هر قیمت گزافی نیست؛ دوران هزینههای بیحساب با چاشنی بمبهای خبری، در حال دفن شدن است. این یک «توفیق اجباری» است؛ اجباری که ما را به یاد روزهای جنگ و عشق واقعی به پیراهن، یعنی دهه ۶۰، میاندازد. آن روزها دلالی به معنای امروز نبود، و بازیکنان بودهاند که با غیرت و عشق به پیراهن تیم محبوبشان، با رقمی حداقلی قرارداد میبستند. حالا دوباره مجبوریم به آن دوران برگردیم؛ اما این بار نه از سر عشق، که از روی اجبار! هر بازیکنی که دلش با پیراهن است، نه با پول، قراردادش را با شفافیت و بدون واسطه میبندد. و اما آنهایی که دلشان برای صفرهای قراردادهای دلاری تنگ شده؟ راهش کاملاً مشخص است: «خداحافظ فوتبال ایران!» چمدانها را ببندند و راهی لیگهای حاشیه خلیج فارس شوند، جایی که پول حرف اول و آخر را میزند. سالهاست که فوتبال ایران را با «بمب» سرگرم کردهاند؛ بمبهایی که جز بدهیهای انباشه، فساد گسترده و بازیکنانی که با کوچکترین آفِر دلاری، پیراهن تیم را به حراج گذاشتند، هیچ دستاوردی نداشتند. اما حالا، فوتبال ما به نقطهای رسیده که دیگر تحمل این بازیهای نمایشی و ترکاندن بمبهای بیحاصل را ندارد. این همان افول یا رشد اجباری است که خیلیها از آن فرار میکردند. شنیدهها از بازار نقل و انتقالات حکایت از آن دارد که باشگاهها، تحت فشار اقتصادی، ارقام معقول تر و واقعبینانهتری را به بازیکنان پیشنهاد میدهند. چهرههایی که نیازمند تمدید قرارداد هستند یا بازیکنانی که قرار است نبض تیم را در فصل آینده به دست بگیرند، باید این واقعیت تلخ اما ضروری را بپذیرند؛ یا اینکه با عشق به پیراهن، با این ارقام کنار بیایند، یا اینکه راه خود را در پیش گیرند. درست است که این بازگشت به گذشته، کمی فرمالیته و اجباری به نظر میرسد، اما خاطرات شیرین دهه ۶۰ و عشق به پیراهن، شاید تنها راه نجات فوتبال از این باتلاق باشد. بیشتر بخوانید: چه خاطرات قشنگی آقای قلعهنویی!
دیدگاهتان را بنویسید